تاریخ انتشار  :  09:12 صبح ۱۳۸۹/۷/۱۵
تعداد بازدید  :  3060
Print
   
اطلسی های انتظار

صبح پر امید جمعه به غروبش نزدیک می شد . حاجی خدیجه میان حیاط آب و جارو کرده ای که کم کم غبار می گرفت ...
صبح پر امید جمعه به غروبش نزدیک می شد . حاجی خدیجه میان حیاط آب و جارو کرده ای که کم کم غبار می گرفت ، روی پله سیمانی نشسته بود ؛ غرق در اندیشه خوابش . خواب ، خیال یا یک رؤیا ! چه اهمیتی داشت ! مهم این بود که مهدی را دیده بود . جگر گوشه اش مثل آن روزها لباس خاکی رنگ نداشت ، آبی پوشیده بود .
دستان مادرش را میان دست گرفته بود . توی همین حیاط ، زیر درخت توت ، کنار اطلسی ها و نگاهش را به در بازمانده دوخته بود ؛ حیاط روبرو که پسر بچه چهار پنج ساله میان خاک های جلویش وول می خورد و تک پنجره زیر زمینش خوب دیده می شد ؛ زنگ زده و خاک گرفته !
دست چروکیده مادر صورت استخوانی فرزند را برگرداند . زلال نگاه غم زده مهدی گوارای عطش چشم مادر شد : چطور از همسایه ت بی خبر موندی حاج خانوم !!
میان نگاه پر تعجب مادر همه گفتگو های در و همسایه – از روزی که زن جوان به محل آمده بود موج خورد :
... زنیکه خبر مرگش اومده اینجا چه غلطی بکنه !؟
-          باید زنگ بزنیم صد و ده ... بیان ببرنش .
"بچه چی ؟ ... طفلک بیچاره ... معلوم نیست از حرومی کدوم لندهوره !!
-          خودم با این دو تا چشمام دیدمش که چطور یه لنگ پا منتظره ... 
... منتظر اون کثافتایی که وقت و بی وقت میان دنبالش .
اخم صورت گندم گون مهدی پر رنگ تر شد ، جمعه گذشته را یاد مادر آورد ؛ آب و جارویش به در حیاط رسیده بود . همسایه جدید دم در ایستاده بود . سرخاب گونه ها و سبزی پشت چشمش نتوانسته بود رنگ و روی پریده اش را پنهان کند .
آرام سلام کرده بود و حاجی خدیجه به یاد داشت که چه غم سنگینی را آن روز توی نگاه زن دیده بود ؛ شاید خیلی سنگین تر از غم انتظاری که خودش هر روز و جمعه ها بیشتر ، به امید آمدن پسر مفقود الاثرش می کشید .
حالا نگاه مادر و فرزند به دو اتاق تودرتوی کنار باغچه بزرگ آن طرف حیاط دوخته شده بود . مثل روزهای قدیم تازه نگه داشته شده بود ؛ در ودیوارها تمیز و روشن ... و روی دیوارها دل مشغولی های مهدی هنوز آویخته بود . کمد لباسش دست نخورده ، لباسهایش نیز .
چادر را برداشت ، شوق عجیبی وجودش را پر می کرد . سالهای سال بود که غروب جمعه فقط می توانست غم زده باشد ، برای همین حاج مصطفی می رفت بیرون ... طاقت بی طاقتی همسرش را نداشت ... حالا که جلوی در ایستاده بود ، باور نمی کرد پیرزن چادر سفید گلدارش را سر کرده و با آن همه شوق به او لبخند می زند .
-          چی شده حاج خانوم ! خبریه !
-          خبرای خوب ! ... آب و گلاب بپاش ... مهمون میاد .
حاج مصطفی متحیر مونده بود . پشت سر حاجی خدیجه که دست پسرک را توی دست داشت ، رفت توی زیر زمین ؛ همه ی زندگی زن میان یک ساک و یک سبد جمع شد و مدار زیلدی کاغذ آزمایش که توی نایلونی بی رنگ خروار شده بود ...
-          گفتی اسمت حجت پسرم !
-          بله آقا !
-          مامانت مریضه ؟!
-          نه ! اینا آزمایش های منه !
حاج مصطفی صورت ورم کرده ی پسرک را محکم به سینه اش فشرد و همانطور توی بغل تا خانه بردش .
وسایل مهدی را که توی زیر زمین می چیدند ، قشنگ ترین خاطراتشان ورق می خورد .
شب ارامی بود . اسباب بازی های سرخ و زرد و آبی جلوی حجت می درخشید و برق رضایت در نگاه اطلسی ها ... بساط چایی روی بالکن پهن بود و در حیاط باز ؛ زن ، می خواست کلید را در قفل بچرخاند که حس مادرانه رویش را به روبرو چرخاند ؛ حجت را دید .
بی مقدمه وارد شد چند تکه از لباس های حجت روی طناب بود . ساکش را خالی کنار دیوار راهروی میان دو اتاق دید .
صورت بی رنگش ، مبهوت مانده بود پلاستیک دارو از عرق دستش خیس می شد ، با این وجود هوای خوبی را نفس می کشید .
-          سلام مامان ببین چه همه اسباب بازی دارم !
صدای پدرانه تعارفش کرد : بفرمایین ... خوش آمدی دخترم ...
حاجی خدیجه آروم و ولنگر دار از پله ها پایین می آمد . نگاه زن میان چادر سفید گلدار غرق بود که دستان چروکیده حاجی خدیجه شانه های لاغرش را فشرد . بعد از این ، قدمت روی چشم منه ... همین جا همسایه م که نه ... می شی دخترم ...
بغض سالها تنهایی و انتظار شکست ؛ شانه هایشان از اشک های هم خیس می شد ؛ زیر درخت توت ، کنار اطلسی ها ...
 
سیمه عبداللهی                                    تیرماه 1388

 


نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال

 
 

ورود     ثبت نام
>